|
امروز روز تولد و مرگ وبلاگم است ، دلم برایش می سوزد ، حتی اولین تولدش را هم ندید . خیلی دلم برایش تنگ می شود ، هر وقت دلم می گرفت ، هر وقت عصبانی بودم ، هر وقت خسته بودم ، به او سر می زدم ، خوب گوش می کرد و هر چه درد داشتم در خود ثبت می کرد تا بعدها یادم نرود که این جای زخم های عمیق روی دلم و مرهم های روی آن با دست چه کسانی صورت گرفته !!!
بیچاره حتی گلایه هم نکرد که چرا بعضی اوقات ، مدتها تنهایش می گذاشتم ، گلایه نکرد که چرا فقط وقتی درد داشتم به او سر می زدم ، چرا وقتی شاد بودم ، شادی ام را با او تقسیم نمی کردم ؟! حال می فهمم که چرا همیشه می گفت : " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود " آری ،گاهی دلش برای کسی مثل خودش تنگ می شد ، کسی مثل خودش که گوش کند به حرف دلش !!! ولی بگذار برای یکبار هم که شده کمی از آن همه لطفت را جبران کنم . بگذار به همه بگویم که دلیل مرگت چه بود ؟! بگذار بگویم که چه چیزهایی تو را به زوال کشاند ؟! بگذار بگویم ... یادت هست آن شب، با هم تا صبح مراوده کردیم ، تو گفتی ... من گفتم ... اولش کمی سخت بود ولی بعد که زخم دلت باز شد ، شروع کردی به درد و دل ، آنشب آنقدر با خودم گلایه آورده بودم که بعد از حرفهای تو همه را خاک کردم تا دیگر نبینمشان ! آخر خوب که نگاه می کردم ، می دیدم هر دو بی تقصیریم که لعنت بر غریبه !!! یادت هست آن شب ، گفتی که از فرهنگ بی فرهنگی مردم خسته شدی ! خسته از مردمی که برای خود زندگی نمی کنند ، خسته از مردمی که بیشتر وقت و انرژی خود را صرف سر در آوردن از کار دیگران می کنند ! خسته از مردمی که با دست خود ، زندگی را برای خود و دیگران سخت می کنند ! گفتی نگذاشتند که لاقل تویی که می خواستی برای خودت زندگی کنی ، آرام به زندگی ات ادامه دهی ! گفتی : لعنت بر این کفتار صفتان ! یادت هست آن شب ، گفتی مردم چقدر ساده دروغ می گویند ، چقدر ساده به هم تهمت می زنند ، چقدر ارزان نان و نمک را می فروشند ، چقدر ساده فراموش می کنند خوبی را ، چقدر ساده چهره عوض می کنند ، چقدر بازیگران عشق زیاد شده اند ، گفتی : لعنت بر این دروغ ! وبلاگ من ، ای پاره ی جان من ، امشب در آغوشم بخواب ، تو روشن شب منی ، رها کن این مردم را ، خاموش کن این روشنی را ! بگذار در تاریکی ادامه دهند گمراهی را !!! + نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387 17:24 توسط عطا |
یاد آنکه جز به روی منش دیده وا نبود
و در آخر خاطر نشان می شوم که ، تمامی مطالب این وبلاگ حالت نمادین دارد ، لذا از تمامی دوستان و غیر دوستان خواهش می کنم که برای مطالب این وبلاگ مفعول ، فاعل و داستان تراشی های نا آگاهانه انجام ندهند و اگر فکر می کنند که هنوز جرات این را ندارند که وقتی نظری می دهند خود را معرفی کنند و پای حرفهای خود بایستند ، از گذاشتن نظر با اسم های مستعار خودداری کنند !!!!!
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387 21:54 توسط عطا |
رفتی و من خاطرات تو را زیر و رو می کنم ..... رفتی و من با توهم تو گفتگو می کنم ..... رفتی و مرا آواره کوچه ها کردی ..... رفتی و مرا بی خبر ز هر آشنا کردی ..... رفتی و دلم فریاد زد که نروی! ..... رفتی که با نگفته به خود آبرو دهی ..... رفتی و گوش نسپردی به حرفهای دل ..... رفتی و به ماتم کشاندی حال و هوای دل ..... رفتی و ترسم به عجز حمل نمایی کار مرا ..... رفتی ولی من شرمنده می کنم به تحمل زمانه را .....
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 1:16 توسط عطا |
تو اشتباه کردی ، عقابها همیشه اینقدر پایین پرواز نمی کنند ، آنها همیشه در اوج اند و این یکی صادقانه به خاطره تو پایین آمده بود ، تا ببیندت ، تا سخن از حرفی نا گفته بگوید ، تا بگوید که سکوت همیشه هم زیبا نیست ! آمده بود تا نگذارد طعمه کفتارها شوی ، آخر او از بالا داشت کفتار صفتان را می دید ، ولی تو بد کردی . تو سیاست کرکس ها را برایش به کار بردی و چه دیر خواهی فهمید که آن نقطه کوچک در اوج آسمان آبی همان عقاب دوست داشتنی توست که دیگر حتی صدایت هم به او نمی رسد که بگویی که تو هم دوستش داری !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387 0:4 توسط عطا |
هیچ دلیل قانع کننده ای برای شاد بودن نیست ، اما من شادم ، بی هیچ دلیل قانع کننده ای !!!
هیچ دلیل و تناسبی بین من و عشق نیست ، اما من عشق می ورزم ، بی هیچ دلیل و تناسبی !!! هیچ دلیل مکتوبی برای ماندگاری دوستی امان نیست ، اما تو همیشه دوست منی ، بی هیچ دلیل مکتوبی !!! هیچ دلیلی برای ماندن نیست ، اما ....... دلم ...... تنگ می شود ....... باور ....... کن ...... !!! + نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 0:18 توسط عطا |
یادت هست ؟ ....... برایت از خستگی هایم گفتم ....... بعد درد و دل کردم از دایره دوستی برایت ....... بعد گفتم که می خواهم این دایره دوستی را تنگ تر کنم ....... ملاک گذاشتم ...... و امروز آمده ام تا آخرین و پر رنگترین مرز دوستی را بکشم ...... شاید ملاک آخر ، ملاک بی رحمانه ای باشد ولی آمده ام بپرسم که برایت من که هستم ؟ ...... چقدر ماندن در دایره دوستی ام برایت مهم است ؟ برایم بنویس ، خواستی توضیح بده ، خواستی خالی بگذار ، خواستی عمومی بنویس ، خواستی خصوصی بنویس ، خواستی پی ام بگذار ، هر کاری که خواستی بکن ، فقط از دوستیمان برایم رد پا بگذار اگر هست ! دوستان این پست اصلا یک پست معمولی نیست خواهشا" از کنارش ساده رد نشوید ! برایم مهم است !!! + نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 9:49 توسط عطا |
همیشه از چنین روزی می ترسیدم ....... مقایسه بی رحمانه ای بود ....... دلم واقعا شکست ...... دیگر نزدیک نشو ....... حال که فقط ۲ روز مانده به یک سال بزرگتر شدنم ، دارم تک تک خاطرات ۲۰ سال گذشته را آتش می کشم ...... نزدیک نشو !!!
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 13:23 توسط عطا |
خسته و فرتوت شده ام ، این گونه بیشتر می پسندی ام ، نه ؟ تجربه ی خوبی است ولی حیف ... حیف برای دلم ، که اینک به مثال پیرمردی برخواسته و هیچ کس جز آن که پیرش کرد جوان نمی کندش ... برای دلم که آتش کشید خود را تا سردی بی مهری دیگران را نچشی ، هیچ کس جز آنکه آتشش زد ، خاموش نمی کندش ... عشق همیشه بی کلام است ولی برای آنکه عشق نمی ورزد ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست !!!
آمده ام بگویم که دوست من مواظب خودت باش ، می خواهم دایره دوستی را تنگ تر کنم . اگر از دایره برون افتادی مرا ببخش ! اگر درون دایره ماندی باز هم مرا ببخش ، زیرا که وظیفه ات از دیروز سنگین تر شده ، به تو زیاد تر می رسم ، به من زیادتر برس ! آخر پیرها حساس تر شده اند ... ای کاش بفهمی مرا .......
درد و دل دارم ، بنشین .... + نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387 0:39 توسط عطا |
نوشتم ولی پاره کردم ، دوست ندارم دیگر حتی بشنوی !!! از این همه تکرار من خسته ام !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 0:10 توسط عطا |
خیلی وقت بود که می خواستم مطلب جدیدی بنویسم ولی هر بار که دست به قلم می بردم ، حس عجیبی درونم می گفت که ننویس !...... خواهشا این پست را تو ننویس ....... این پست مال تو نیست ....... این پست مال خداوند است ، پس بگذار خودش بنویسد . و هر بار قلم از دستم می افتاد ، که بالاخره امروز دستم خود به خود به قلم رفت و بی اختیار نوشت ....... خدا نوشت ، از گلایه هایش نوشت ......!!! امروز با دست یکی از بندگانم آمده ام تا کمی گله کنم از بنده ای که به او زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببرد و حال او از من همه چیز می خواهد تا از زندگی اش لذت ببرد و این که هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آنچنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم ، اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ! به بنده ام گفته بودم که اگر یک قدم به سوی من بردارد ، هزاران قدم به سویش بر می دارم . به او گفته بودم که اگر آهسته به سوی من آید ، من شتابان به سویش می روم ، و حال شگفتا که بنده ام پشت به من کرده و حتی به سمت و سوی راه من نایستاده که رویش ببینم ! در تمام زندگی بنده ام همراه و یاورش بودم و به همین خاطر همیشه در جاده زندگی اش دو ردپا وجود داشت ، یکی ردپای من و دیگری ردپای او . و در لحظات سخت زندگی اش این ردپا یکی شده بود و شگفتا که بنده ام فکر کرده که من او را در لحظات سخت زندگی اش رها کرده ام و حال آنکه ندانست که او در آن لحظات دشوار در آغوش من بوده و آن ردپا ، ردپای من است ! و من به بنده ام از رگ گردنش نزدیکتر بودم ، اما او چقدر بی رحمانه به وجود من شک کرد ، به منی که در سفره خالیش بودم ، به منی که در دل آن مردی که با جیب خالی به خانه بر می گشت بودم ، به منی که در چشم های سرخ شده بنده ای که به نا حق سیلی خورده و خجالت می کشید گریه کند بودم ، به منی که در آرزوهای دختر فقیر دم بخت بودم ، به منی که در تنهایی و استیصالش کنارش بودم ، به منی که در توبه مکررش که دائم شکسته می شد بودم ، به منی که در دوستت دارم هایش بودم . شگفتا ......... و من هنوز به بندگانم افتخار می کنم ....... + نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 23:48 توسط عطا |
امروز آمده ام از تو ، از تو ای دوست ابریشمی چند تا سوال بپرسم ! عقل و دلت را آشتی بده و بیا بنشین کمی با هم روی این سوال ها فکر کنیم !
آمده ام از تو بپرسم که آرمانشهرت کجاست ؟ برایم از آرمانشهرت بگو ،از شکل و شمایلش بگو ، از آدمهایش بگو ، از چیزهایی بگو که در آرمانشهرت هست و اینجا نیست و تو را سخت آزار می دهد... و این که چقدر سعی کرده ای به آرمانشهرت نزدیک شوی ؟ اصلا خودت تلاش کرده ای ؟ یا منتظری همه تغیر کنند و آرمانشهرت را بسازند؟
دوستان ابریشمی من ! از همه شما می خواهم که به این سوال پاسخ دهید ، می خواهم دست به دست هم بدهیم و آن قسمت های مشترک آرمانشهرمان را با هم بسازیم ..... یادت نرود ما قدرتمندیم چون خدا با ماست !!! + نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 23:36 توسط عطا |
من برنده ام ! چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی زیبا نگریستم ، آنگاه زیبا خواهد شد . من برنده ام ! چون می دانم اگر به معجزه اعتقاد و ایمان داشته باشم ، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است . من برنده ام ! چون می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد ، پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را ، به ممکن تبدیل سازم . من برنده ام ! چون در انتهای فعالیت روزانه ، ساعتی را با خودم خلوت می کنم و با تکیه بر صداقت بی رحمانه با خود ، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی می کنم . من برنده ام ! چون نقشه زندگی را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ، ساختن آن است . من برنده ام ! چون هم ناامیدی را می شناسم هم صبر و حوصله را و البته خوب می دانم که صبر و حوصله شکل دیگری از نا امیدی است که انسان بهتر می تواند آن را تحمل کند . من برنده ام ! چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اگر صخره نبود ، رود هیچ آوازی سر نمی داد . من برنده ام ! چون تو را بی اسارت دوست دارم ! من برنده ام ! چون می دانم "پایان" توهم است ! من برنده ام ! چون خدا را دارم ! + نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 10:7 توسط عطا |
|
| ||||||