|
خیلی وقت بود که می خواستم مطلب جدیدی بنویسم ولی هر بار که دست به قلم می بردم ، حس عجیبی درونم می گفت که ننویس !...... خواهشا این پست را تو ننویس ....... این پست مال تو نیست ....... این پست مال خداوند است ، پس بگذار خودش بنویسد . و هر بار قلم از دستم می افتاد ، که بالاخره امروز دستم خود به خود به قلم رفت و بی اختیار نوشت ....... خدا نوشت ، از گلایه هایش نوشت ......!!! امروز با دست یکی از بندگانم آمده ام تا کمی گله کنم از بنده ای که به او زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببرد و حال او از من همه چیز می خواهد تا از زندگی اش لذت ببرد و این که هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آنچنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم ، اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ! به بنده ام گفته بودم که اگر یک قدم به سوی من بردارد ، هزاران قدم به سویش بر می دارم . به او گفته بودم که اگر آهسته به سوی من آید ، من شتابان به سویش می روم ، و حال شگفتا که بنده ام پشت به من کرده و حتی به سمت و سوی راه من نایستاده که رویش ببینم ! در تمام زندگی بنده ام همراه و یاورش بودم و به همین خاطر همیشه در جاده زندگی اش دو ردپا وجود داشت ، یکی ردپای من و دیگری ردپای او . و در لحظات سخت زندگی اش این ردپا یکی شده بود و شگفتا که بنده ام فکر کرده که من او را در لحظات سخت زندگی اش رها کرده ام و حال آنکه ندانست که او در آن لحظات دشوار در آغوش من بوده و آن ردپا ، ردپای من است ! و من به بنده ام از رگ گردنش نزدیکتر بودم ، اما او چقدر بی رحمانه به وجود من شک کرد ، به منی که در سفره خالیش بودم ، به منی که در دل آن مردی که با جیب خالی به خانه بر می گشت بودم ، به منی که در چشم های سرخ شده بنده ای که به نا حق سیلی خورده و خجالت می کشید گریه کند بودم ، به منی که در آرزوهای دختر فقیر دم بخت بودم ، به منی که در تنهایی و استیصالش کنارش بودم ، به منی که در توبه مکررش که دائم شکسته می شد بودم ، به منی که در دوستت دارم هایش بودم . شگفتا ......... و من هنوز به بندگانم افتخار می کنم ....... + نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 23:48 توسط عطا |
امروز آمده ام از تو ، از تو ای دوست ابریشمی چند تا سوال بپرسم ! عقل و دلت را آشتی بده و بیا بنشین کمی با هم روی این سوال ها فکر کنیم !
آمده ام از تو بپرسم که آرمانشهرت کجاست ؟ برایم از آرمانشهرت بگو ،از شکل و شمایلش بگو ، از آدمهایش بگو ، از چیزهایی بگو که در آرمانشهرت هست و اینجا نیست و تو را سخت آزار می دهد... و این که چقدر سعی کرده ای به آرمانشهرت نزدیک شوی ؟ اصلا خودت تلاش کرده ای ؟ یا منتظری همه تغیر کنند و آرمانشهرت را بسازند؟
دوستان ابریشمی من ! از همه شما می خواهم که به این سوال پاسخ دهید ، می خواهم دست به دست هم بدهیم و آن قسمت های مشترک آرمانشهرمان را با هم بسازیم ..... یادت نرود ما قدرتمندیم چون خدا با ماست !!! + نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 23:36 توسط عطا |
من برنده ام ! چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی زیبا نگریستم ، آنگاه زیبا خواهد شد . من برنده ام ! چون می دانم اگر به معجزه اعتقاد و ایمان داشته باشم ، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است . من برنده ام ! چون می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد ، پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را ، به ممکن تبدیل سازم . من برنده ام ! چون در انتهای فعالیت روزانه ، ساعتی را با خودم خلوت می کنم و با تکیه بر صداقت بی رحمانه با خود ، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی می کنم . من برنده ام ! چون نقشه زندگی را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ، ساختن آن است . من برنده ام ! چون هم ناامیدی را می شناسم هم صبر و حوصله را و البته خوب می دانم که صبر و حوصله شکل دیگری از نا امیدی است که انسان بهتر می تواند آن را تحمل کند . من برنده ام ! چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اگر صخره نبود ، رود هیچ آوازی سر نمی داد . من برنده ام ! چون تو را بی اسارت دوست دارم ! من برنده ام ! چون می دانم "پایان" توهم است ! من برنده ام ! چون خدا را دارم ! + نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 10:7 توسط عطا |
در این مدت کوتاه پیر شدم ، غصه ها خوب پیرم کردند !
در این مدت کوتاه کمرم شکست ، حسودان خوب کمرم را شکستند ! در این مدت کوتاه دلم زیر پا ماند ، دشمنان خوب از رویش رد شدند ! در این مدت کوتاه هویتی که سالها برایش زحمت کشیده بودم ، به باد رفت ، دروغگویان خوب بر بادش دادند ! در این مدت کوتاه قلبم گله کرد هر روز ، دوستان خوب گوشهایشان را بستند ! و حال این منم با مویی سپید ، کمری شکسته ، دلی زیر پا مانده ، هویتی که بازیچه شد و قلبی خسته !!! و تویی که آن دور دور ها نشسته ای و اکنون مرا نمی شناسی ؟ آخر این انصاف است ؟! + نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 23:23 توسط عطا |
و امروز آمده بودم که آخرین حرفهای دلم در آخرین لحظات را بگویم و بروم ، دیدم حوصله اش نیست ، نگاه کردم به پستهای قبلی ، دیدم ، بیشتر حرفهای گفتنی را گفته ام ، اگر قرار بود .......... دیگر اصلا امروزی در کار نبود ! ولی باز دلم نیامد بی متن خدا حافظی کنم ! · در این 13 روز تعطیل نحس که برایم سالها گذشت ندایی مدام در گوشم می گفت : « عطا ! تو تا به امروز قو مانده ای ! قو باش ! » شنيدم که چون قوي زيبا بميرد پ . ن : قو تنها پرنده ای است که یک بار در عمرش عاشق می شود و تا آخر عمر به جفتش وفادار می ماند حتی اگر جفتش بمیرد ! · و آهنگ زیبای مجید خراطها که در طول این مدت ورد زبانم بود : « خیلی دلم گرفت ازت ! دیگه سراغمو نگیر ! فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر ! یه روز می فهمی قدرو مو اما نمی دونی کجام ؟ بمیرم واسه غربتم محال این ورا بیام ! یه عمر بغض تو گلووم ! یه آه سردی توو صدام ! مهمون نوازیت نبود ، خاک خدا دارم میام ! من که دیگه دارم میرم ، نگی رفت و حرفی نزد ! خدا نگهدارت باشه ! گرچه دلم رنجید ازت ! » · و آتش چنان سوخت بال و پرم را که حتی نخواهی دید خاکسترم را ! + نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 15:16 توسط عطا |
امروز می خوام از همه چی بنویسم ، اصلا بی ربط بی ربط ، دلم خواسته !!!!
اینا رو گفتم تا اگه یک روزی نشانی از عطا پیدا نکردید ، زیاد به خودتون زحمت ندید ........ + نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 8:28 توسط عطا |
بهار آمد و بر دلهای ما عید نیامد ، دل من شکست دیروز و صدایش به گوش یار خوش نیامد . می دانی آخر باز از دیار ما رفته ، یار ما ! دیگر ماندنی نیست این دیار ما . و من هر شب در این دیار پرسه می زنم ، جای رد پاشو من ، یکی یکی بوسه می زنم . . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 9:36 توسط عطا |
دوستی جمله زیر را برایم نوشته بود و من هم مثل او از این جمله خیلی خوشم آمد ولی در جوابش شعری می نویسم که شاید بیشتر درخور حال من است !
( دوستت داشتم . . . يادت هست ؟ گفتم دوستت دارم . . . تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن . . . رفتم تا بزرگ شوم . . . اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم.... ) ديگر ساعتي بر دست من نخواهي ديد! + نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 0:6 توسط عطا |
اتاقم تاریک است ، روی تخت داراز کشیده ام و با خدا حرف می زنم،چشمهایم گرم شده،به او می گویم که چقدر دوستش دارم و چقدر دوستت دارم ! طوری برایش درد و دل می کنم که گویی از آن چه در دلم هست خبر ندارد ، با این که می دانم او بهتر از من اینها را می داند،آخر هر چه باشد او خداست! و چقدر خوب گوش می دهد این خدا ! عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟! عشق دیرین،گسسته تار و پود !! گرچه آب رفته باز آید به رود !!! ماهی بیچاره اما مرده بود !!! + نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386 11:41 توسط عطا |
دیشب به حال بشریت گریستم ، به حال صداقت ها که به بازی گرفته شده و به حال خودم ! تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گســـترده تر از عالـم تنهایـی من عالمی نیست + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 9:39 توسط عطا |
5 سال انتظار مدت کمی نیست ! 5 سال در این جاده لغزنده زندگی خود را سر پا نگه داشتن برای رسیدن به تو مدت کمی نیست ! 5 سال بی تو ، ولی با یاد تو سر کردن مدت کمی نیست ! و هزاران جمله که همگی با « 5 سال .... » شروع می شوند ، کم نیست ! آخر چگونه شرح دهم عمق خستگی هایم را ؟ اینک در مقابل تو ایستاده ام و تنم پر از زخم است ، هر زخمی که بخواهی ، زخم نارفیق ، زخم زبان ،....... ، ایستاده ام و در خیالم آنقدر با تو حرف زده ام که اکنون چیزی برای گفتن ندارم ، با خودم فکر می کنم که تو تمام رنج هایی را که کشیده ام تا اکنون در برابرت بایستم را دیده ای ، با خودم فکر می کنم که لااقل تو مرا می شناسی ؟ و چه ابلهانه است وقتی من این گونه فکر می کنم ..... هر چه احساس داشتم در چند سکانس که در پایین نوشته بودم برایت روو کردم و تو خواندی و فقط از من پرسیدی که مخاطب حرفهایم کیست ؟ و من فقط گفتم که مخاطب دارد ....... چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ « آن ِ »من مبــــادا لحظــــه ای مرا این گونــه پـنـداری نمــــی رنجــم اگـر باور نـداری عشـــــق نابـم را که عاشق از عیار افتاده در این عصـر عیاری نمی خواهم بگویم که شبیه هیچ کس نیستم ولی شبیه همه هم نیستم و همین آزارم می دهد که با من مثل ِ همه رفتار می کنند و بعد با کوله باری از پشیمانی بر می گردند و من طبق معمول من می بخشمشان ( آخر تقصیر آنها نیست ! ) امروز آمده ام به تو بگویم که دوست من ( و بی شک چه واژه زیبایی است واژه « دوست ِ من » ) لا اقل تو ، تویی که ....... با من مثل همه رفتار نکن و مرا کمی بیشتر بشناس ! و یادت نرود که من هستم ، همیشه، همیشه ....... !!! نمی دانم چرا این روزها خوبی ِ آدم ها برایم شبیه معجزه شده ، شاید باز هم ابلهانه باشد که بعد از خواندن این متن از تو منتظر معجزه باشم ....... + نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 22:57 توسط عطا |
سکانس اول سکانس دوم سکانس سوم سکانس چهارم سکانس پنجم سکانس ششم سکانس هفتم + نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 15:15 توسط عطا |
|
| ||||||